تبليغاتX
یهودا
33st Movement 

خبر صبحگاهی

خبر بد را صبح میشنوم و از حال می روم. افتاده ام بر روی کف پوش و به مرگ فکر می کنم و سنگ قبری جلوی چشمم می آید که چند وقت پیش در گورستان ارامنه دیدم. ((و عاقبت, آرامش)). از خودم می پرسم : پس ترس تو کو؟ دکتر دستپاچه از روی زمین بلندم می کند و من تلوتلوخوران به سمت ماشینم می روم. آدم ها بعدش چکار می کنند؟

می روم دنبال همسرم. به همسرم نگاه می کنم. با خود فکر می کنم چه قدر برایم سخت تر می شد اگر او به جای من این بیماری را داشت. یاد آن قصه قدیمی می افتم که یک زمانی به نظرم چقدر غریب می آمد، داستان آن زن روستایی که شوهر رو به موتش را چون می خواست تنهایش بگذارد، کتک می زد. سالهاست که آدمها به این فکر می کنند که اگر تنها یک هفته ، یک ماه، یک سال برای زندگی فرصت داشتند چه می کردند. سورچرانی یا سوگواری؟ من که خودم را از تصورش عاجز می بینم. باید چیز فوق العاده بخواهم - شام آخر برفراز برج ایفل. شاید که چیزی کم دارم این است که مذهبی بار نیامده ام تا حالا به واسطه آن خودم  را در عمل، درگیر رویارویی خیر و شر کنم - سعی می کنم خودم را یک مومن واقعی تصور کنم که از لعنت الهی می ترسد، قدیسی که چشم به راه سعادت آخروی ست.

اما هیچوقت نتوانستم دوستان عارف مسلکم را جدی بگیرم. آن هایی را که قلبا بر این باورند که به ابدیت خواهند پیوست. این است که با همسرم به یک فروشگاه بزرگ لوازم خانگی می رویم که حراج کرده. عین بچه ها می نشینم روی زمین و در عرض پنج دقیقه یک تلویزیون شصت اینچی می خریم، بزرگترین تلویزیون آن فروشگاه لعنتی را.  

 

|+|
نوشته شده توسط يهودا در و ساعت
32rd Movement 

تيمارستان

در تيمارستاني كار مي كردم. روز اول بيماري با آغوش باز به سويم دويد و گفت : من شما را مي شناسم، شما خدا هستيد. خنديدم و پاسخ منفي دادم. از اينكه او را نااميد مي كردم عذر خواستم، او خنديد. روزهاي بعد در راهرو با هم گفتگو مي كرديم. او با همان هيجان راجع به خدايي كه اين همه درباره خوبي هايش شنيده بود و دست نيافتني مي نمود، صحبت مي كرد. از ديدن آن مرد و همراهان هميشگي اش لذت مي بردم. پيش از شروع شدن كار روزانه هيچ ناراحتي نداشتم جز هنگامي كه در دفتر، صحبتهاي پرستاران را مي شنيدم كه راجع به زنان، ماشين و پول بود. گفتگوي آنان غير قابل فهم تر از ديوانگي بيماران به نظرم مي رسيد. يك روز صبح پزشكي مرا به كناري كشيد و همچون كودكي كه مي خواهند چيزي به او گوشزد كنند بي اينكه  تحقيرش كنند، گفت فاصله بيشتري بين خود و بيماران قائل شوم. با لبخند به من يادآوري كرد : شما واقعا براي اين حرفه ساخته نشده ايد. حق داشت، درمان ديوانگي در قلب يك انسان بيشتر استعداد است تا حرفه. كمي بعد آنجا را ترك كردم، بدون خداحافظي از مردي كه نيرويش را از صبح تا شب صرف جستجوي خدا در نخستين كسي كه مي ديد، مي كرد. كسي چه مي داند، شايد روزي او را يافته باشد.

 

دوشيزه ي پرهيزگار

 تا آن هنگام كه تنم زيباست

مي سزد پرهيزگار باشم؟

روشن است خدا زنان را دوست مي دارد

به ويژه زيبايان را.

به يقين، روحاني بينوا را نيز خواهد بخشيد،

كه مانند بسياري ديگر از روحانيان

خوش دارد كنارم باشد.

روحاني سياه چرده، نه! نه!

جوان و سرخ روي

اگر چه گربه اي هراسناكي

سرشار از نياز و رشك باشد.

پيران را دوست ندارم،

خدا نيز دوست شان نمي دارد.

چه تناسب خردمندانه و شگفتي!

مسجد مسئول زندگي مردم است

دل و چهره آنها را مي آزمايد.

مدام مي خواهد آمرزشم دهد.

آري، كه مرا عفو نمي كند!

با دهانشان نجوايي مي كنند،

و كرنشي، بعد هم مي روند،

و گناه تازه

گناه كهنه را مي شويد

ستايش خداي زمين را،

كه دوشيزگان زيبا را دوست دارد،

و كودورتشان را

بزرگ منشانه مي زدايد.

تا آن هنگام كه تن زيبايي دارم

مي سزد پرهيزگار باشم؟

ضعيفه ي پير را

شيطان رها مي كند!

 

|+|
نوشته شده توسط يهودا در و ساعت
31nd Movement 

ترس (Part One):

دیگر شما را نمي ترساند. هنوز هم خطرناک است. هنوز هم در پس آرامش اش پیش بيني ناپذیر است. اما ترسناک نیست. دیگر ترس جزء ذات عمیق و نفوذ ناپذيرش نیست. ترس در يك لحظه از بین رفته است. بخار شده، حل شده، رفته. درست مثل فرارسیدن خستگی در عشق: در يك لحظه. در يك لحظه و براي همیشه. تا آن روز ترس بين شما بود، مثل قانونی نانوشته، حاکم در سکوت. همه ي ترس ها از بچگی مي آیند. تا دوران كودكي را آزار دهند، تا از جریان اش جلوگیری كنند. همه ي بچه ها از ترس شناختی درونی و شخصی دارند اما ترس تا مدت زيادي آن ها را آلوده نمي كند. بچه ها ترس را دور مي زنند، با آن تماس پیدا مي کنند و حتی با آن بازي مي کنند. از حشرات و يونيفرم ها ميترسي. از نمره هاي بد و سگ ها، از ارواح مي ترسی. ترس، پیشرفت بزرگسالی در كودكي توست. جاي خود را دارد. ساعت ها،مکان هاي خود را دارد. اما جلوی ات را نمي گیرد. مي افتی، از افتادن مي ترسی و در نتیجه مي افتی، بعد بلند مي شوي. گريه مي كني و يك ثانیه بعد لبخند مي زني. طعمه زندگی کردن براي زندگی کردن. ترس، شب است. شادی، روز. كودك با ترس كنار مي آيد. همان طور كه با شب، با سايه ها، با عدم بي كفايتي پدر و مادرش، با همه چیز كنار مي آيد. ترس يكي از داده هاي مادی دنیا بین ده ها داده ي دیگر است. باید دانست كه شب سیاه ضربان قلب قرمز را بالا مي برد. بايد دانست تنهايي در غم يا در سبزی جنگل دهشتبار است. اين ها را باید دانست ولی به روح و روان مربوط نمي شود، تنها اطلاعاتی درباره ي این دنیا به ما مي دهند- همان طور كه باید دانست كه باد شمال منجمد است، كه برف در ارتفاعات، همیشه روي کوه ها مي ماند. پس یادش مي گيري و بعد فراموشش مي كني. همان طور كه آدم در طول كودكي آن چه را براي رفتن و كمي دورتر بازي کردن، آن چه را براي ادامه ي وقت كشي و لذت بردن از خوشبختی بزرگ وقت كشي بلداست، فراموش مي كند. اين چيزي است كه پدر و مادرها نمي فهمند. اين خوشبختی را درك نمي کنند. بيكار ننشين، يك كاري بكن، آن ها مي خواهند كه حتی بازي ها هم آموزنده باشد. كه فقط براي بازي کردن،براي هیچ،نباشد. دليلش اين است كه پدر مادرها آدم بزرگ اند و آدم بزرگ ها كساني هستند كه مي ترسند.كه تسلیم ترس شان مي شوند. كساني كه از ترس شناختی برده وار و تاريك دارند. امروز ترس در دنیا، مثل دیروز نیست: تنها در برخی جاها، در زراندود يك افسانه يا در کنج يك کوچه. امروز ترس در روان آدم بزرگ هاست. در خون خونشان. از اين طرف به آن طرف مي كشاندشان. بالاخره به پایان كودكي خستگی ناپذیر رسیده است. موجب ازدواج هاي غم انگیز مي شود- از ترس تنهايي. موجب كارهاي اجباری مي شود- از ترس فقر. موجب زندگی هاي پوچ مي شود- از ترس مرگ...     ادامه دارد.

 

  

فراتر از آدمی و حیوان

فراتر روئیدم،

و سخن مي گویم

كسي را با من سخنی نیست.

بس تنها بالیدم و

بس بلند

چشم به راهم؛ چشم به راه چه؟

بارگاه ابرها، بس نزديك است به من

چشم به راه

                  نخستین آذرخشم!

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط يهودا در و ساعت