خبر صبحگاهی
خبر بد را صبح میشنوم و از حال می روم. افتاده ام بر روی کف پوش و به مرگ فکر می کنم و سنگ قبری جلوی چشمم می آید که چند وقت پیش در گورستان ارامنه دیدم. ((و عاقبت, آرامش)). از خودم می پرسم : پس ترس تو کو؟ دکتر دستپاچه از روی زمین بلندم می کند و من تلوتلوخوران به سمت ماشینم می روم. آدم ها بعدش چکار می کنند؟
می روم دنبال همسرم. به همسرم نگاه می کنم. با خود فکر می کنم چه قدر برایم سخت تر می شد اگر او به جای من این بیماری را داشت. یاد آن قصه قدیمی می افتم که یک زمانی به نظرم چقدر غریب می آمد، داستان آن زن روستایی که شوهر رو به موتش را چون می خواست تنهایش بگذارد، کتک می زد. سالهاست که آدمها به این فکر می کنند که اگر تنها یک هفته ، یک ماه، یک سال برای زندگی فرصت داشتند چه می کردند. سورچرانی یا سوگواری؟ من که خودم را از تصورش عاجز می بینم. باید چیز فوق العاده بخواهم - شام آخر برفراز برج ایفل. شاید که چیزی کم دارم این است که مذهبی بار نیامده ام تا حالا به واسطه آن خودم را در عمل، درگیر رویارویی خیر و شر کنم - سعی می کنم خودم را یک مومن واقعی تصور کنم که از لعنت الهی می ترسد، قدیسی که چشم به راه سعادت آخروی ست.
اما هیچوقت نتوانستم دوستان عارف مسلکم را جدی بگیرم. آن هایی را که قلبا بر این باورند که به ابدیت خواهند پیوست. این است که با همسرم به یک فروشگاه بزرگ لوازم خانگی می رویم که حراج کرده. عین بچه ها می نشینم روی زمین و در عرض پنج دقیقه یک تلویزیون شصت اینچی می خریم، بزرگترین تلویزیون آن فروشگاه لعنتی را.

